هانی و ادامه خاطرات فروردین 95

بیست و نهم اسفند 94 بابابزرگم از روی پله افتاد و دستش شکست و عملش کردن ![]()
بچهار روز توی بیمارستان بستری شد و برای بابابزرگم گل بردم و رفتم ملاقاتش
و بهش گفتم که چرا از روی پله رفته وخطرناکه ![]()

من اصلا نمیتونم به این زخم ها نگاه کنم و گریم میگیره ![]()

برای سلامتی بابابزرگم یه مهمونی دور همی گرفتیم رفتیم بیرون ![]()



اونجا کلی حشره جمع کردم و بعد از تحقیق درموردشون به دل طبیعت برگردوندم 
![]()

منو که بجا میاریید ![]()

من و رفیقم بابای خوبم ![]()
![]()

یه روز خوب دیگه کنار دریا و دلمه خوشمزه 

همبازی خوبی پیدا کردم ![]()

صدف و حلزون های نازی جمع کردم ![]()

عید کلا جای دوری نرفتیم همین اطراف یا دریا
پارک
یا کبابی 


اینجا کبابی بیدگل هست که سفره هفت سین قشنگی چیده بودن و کبابش هم محشره 

مثلا میدونم توی منوی غذا چی نوشته و دارم غذامو سفارش میدم

ایناس خانوم دختر خاله سمیه 

ایناس عاشق موبایل و تلفنه

اینم پسرهای خاله و دایی آقا انس و آقا ادیب ![]()
که یه بار میبینی دارن با هم دعوا میکنن
و یه دفعه خوب ![]()

منو بچه های خاله و دایی ![]()
وقتی با اینام دیوونه دیوووونم ![]()

فهد کوچولو![]()

انس و ایناس ![]()
بهم میان نههههه

سارا و مجتبی بچه های همسایمون هستن و من تازه کشف کردم که میتونن دوستای خوبی برام باشن
بخصوص سارا خیلی دختر خوبیه ![]()

خونه دایی احمدم و مثلا خوابم ![]()

از این به بعد از کوسه ها فرار نکنید 
بیایید از لوازم غواصی بابایی خرید کنید که همچین بزنید توی دهن کوسه که نفهمه از کجا خورده![]()
تبلیغ بهتر از این نمیشه 

درست حدس زدید حساب و کتاب مغازه بابایی همش دست خودمه![]()
بیایید اینجا نگران نباشید با من طرفید 

من در همه حال ![]()

یه گنجشک کوچولو اومد توی اتاق و من گرفتمش ![]()
خیلی دوستش دارم ولی فکرش کردم اگر یکی منو این شکلی زندانی کنه چی میشه ![]()
ناراحت شد و آزادش کردم![]()



هانی و ادامه خاطرات فروردین 95
